الغزالي
103
كيمياى سعادت ( فارسى )
را زبانى دراز باشد ، چنان كه اندر زمين مىكشد و پاى بر وى همىنهد و همىشكرفد [ 1 ] . » و دوم آن باشد كه در وى نفاق باشد ، و به مدح فرا نمايد كه تو را دوست مىدارم و باشد كه ندارد . و سوم آن باشد كه چيزى گويد كه به حقيقت نداند [ 2 ] ، چنان كه گويد پارسا و پرهيزگار و بسيار علم و مثل اين . يكى مردى را در پيش رسول مدح گفت . رسول ( ص ) گفت : « ويحك [ 3 ] ! گردن وى بزدى . » پس گفت : « اگر لا بد كسى را مدح خواهى گفت ، گو : پندارم كه چنين است و بر خداى - تعالى - كسى را تزكيت [ 4 ] نكنم ، آنگه حساب وى با خداى - تعالى - است ، اگر همىپندارد و راست همىگويد . » [ 5 ] چهارم آنكه باشد كه ممدوح ظالم بود و به سخن وى شاد شود . و نشايد ظالم را شاد كردن . و رسول ( ص ) گفت : « چون فاسق را مدح گويند ، حق - تعالى - خشم گيرد بر آن كس . » اما ممدوح را دو وجه زيان دارد : يكى آنكه كبرى و عجبى اندر وى پديد آيد . عمر ( رض ) روزى نشسته بود با درّه [ 6 ] ،
--> [ 1 ] شكرفيدن ، به سر در آمدن ، لغزيدن . [ 2 ] كه برايش محقق نيست . [ 3 ] ويحك ، واى بر تو ! [ 4 ] تزكيت ، ستودن ، پاكيزه گردانيدن . [ 5 ] در « ترجمهء احياء » : « اگر يكى از شما به ضرورت مدح خواهد گفت بايد كه بگويد : پندارم فلان را ، و بر خداى كسى را تزكيت نكنم ( لا ازكّى على اللّه احدا ) كه حسابكنندهء او خداى است اگر مىداند كه همچنين است . ( ربع مهلكات ، ص 425 ) [ 6 ] درّه ، تازيانه .